zendegi زندگی
اجتماعی , تاریخی , علمی , سرگرمی
 
نویسنده: رضانظری & مجید صفائی - دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

   زندگی موهبتی الهی      

 

                                موزیک>>>>         

 

انواع فال  
نویسنده: رضانظری & مجید صفائی - پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠

 

    زندگی موهبتی الهی     

                                                                                                                                                               

                                                       بیائیم همه دست به دست هم به زندگی رنگ عشق بیافزائیم
 

             

 داستان دخترک تنها 

                                               

                                                         نوشته مجید صفائی

  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

 قسمت اول

   

هرروزکه با عجله ازمیدان می گذشتم اورا         

می دیدم ,  هم صبح و هم عصر..

به نظر 15 -14ساله می آمد ...چشمان

معصوم  و خسته ای داشت انگار

همیشه نگاهش به دوردست ها بودولی مضطرب .....ابتدا فقط گذری وبعدها

عمیق تربه اوتوجه میکردم ..کنجکاو شده بودم او الان

می بایست سر کلاس درس می بود و آینده سازی می کرد .........

یک روز سردزمستانی درحالیکه یقه کاپشن خودرابرای جلوگیری ازنفوذ سرما

تابیخ گردنم بالاکشیده بودم وسوزسرمامانندسیلی محکمی به صورتم نواخته

میشد .... ازجلویش ردشدم طاقت نیاوردم برگشتم درچندمتری اوایستادم ...

نگاهش کردم با آن لباس نازک گل گلی , کفشهای مندرس وپاره وچادرسفید

چرکی که برسرکرده بود ...به نظر می آمد ازدرون می لرزد ولی صورتش سرخ

سرخ بود یاازسرمابودیاتب داشت......کمی نزدیکترشدم چشمهای خسته  و

قرمزو خیسش حکایت ازتب بود ...او مریض بود ولی همچنان درسرمائی 

سخت روی زمین سردبا زیراندازی ازجنس مقوا آنهم نازکش نشسته بود

نگاهش مثل همیشه مضطرب ونگران به اطراف چرخیده میشد وناگهان به

نقطه ای خیره می ماند ....دقیقه ها , .....تا مگرصدای پرتاب سکه ای توسط

رهگذری درکاسه فلزی جلوی او ازافکاروتخیلاتش بیرون می آورد ... با او

احساس همبستگی خاصی میکردم دلم برایش میسوخت ..... دل به دریا زدم

وجلو رفتم پرسیدم  ... دخترم می توانی بامن حرف بزنی  ؟ گفت : چه حرفی ؟

گفتم : چند ماه است تورا اینجا می بینم چرا ؟ ... توالان می بایستی دنبال درست

باشی ...دنبال آینده ات .. آینده خانواده ات جامعه ات باشی.

حیف تونیست اشک ازچشمانش جاری شدوگفت : قصه غصه من ناگفتنی است

یاحداقل مجالی برای گفتنش نیست گفتم : چرا ...برای من بگو شاید بتوانم

کمکت کنم . ناگهان مضطربانه به اطراف وبخصوص آنطرف میدان نگاه کرد

وگفت : توروخدا اذیتم نکنید ..اگربفهمندباشماحرف میزنم آنقدرکتکم می زنند

تابمیرم .

توروخدا ازپیش من برو , گفتم باشه فقط بگو اسمت چیه ؟ و چند کلاس درس

خوندی ؟ حوری و تاکلاس اول دبیرستان ..

فکری به سرم زدو گفتم میتوانی  ماجرای زندگیت رابرایم بنویسی ؟

گفت شاید ..گفتم : 

منتظرم .

چندروزی مادرم مریض بود وگرفتار بیماری او .. مادرموجودعجیبی است 

خیلی دوست داشتنی ..وقتی مریض می شود آدم کلافه می شود دلش میخواهد 

جانش را..سلامتی اش جوانیش رادرحلقوم اوکند تااوبهبود یابد بازهم برخیزد 

بازهم آش بپزد ..آبگوشت بگذارد ..سفره بیندازد وصبحها برای بیدارکردنم .. 

نوازشم کند وآخرش هم به علت تنگی وفت غربزند ..سه روزی طول کشید  

حالش بهترشد من هم بعدازسه روز مرخصی رفتم سرکار به میدان که رسیدم 

حال دیگری داشتم یاداوافتادم ازمیان جمعیت دیدمش ..سلام ...سلام ..کاغذی 

تاشده به من داد گرفتم و رفتم ..            

تاشده به من داد گرفتم و رفتم ..            

 

قسمت دوم  

.....

داغی بدنش که ناشی از تبی بلند مدت بود درذره ذرههای کاغذ وجود داشت لعنت به این روزگار مطمئنم که بیمار است ولی کاری برایش نمی توانم بکنم.

به محل کارم رسیدم.سلام وعلیکی با همکاران و احوالپرسی های بی مزه روزمره.

حواسم جای دیگری بود طاقت نداشتم چند بار کاغذ را از جیب  در آوردم که بخوانم نتوانستم دلم میخواست یک جای خلوت یک جای دنج بشینم و بخوانم.

زدم بیرون با مرخصی ساعتی به پارک رفتم نشستم و خواندم:

سلام دوست غریبه من ببخشید که به اسم خطابت نمی کنم چون اسمت را نمی دانم تو اسم مرا پرسیدی ولی اسمت را به من نگفتی دوست غریبه من قصه زندگی من را خواسته بودی نمی دانم چرا ولی من خوشحالم که برایت می نویسم راستی اگر خطم بد است و انشاء خوبی ندارم مرا ببخش اگر هم کج و کوله نوشته ام بازمرا ببخش آخر این نامه را در تاریکی نوشته ام نه تاریکی مطلق ولی نور به انداره کافی نبود و با دلهره آخر اگر می فهمیدند که من نامه می نویسم حتما باز صورتم را درب و داغون می کردند.

من 14 سال دارم تا کلاس پنجم درس خواندم با معدل خیلی خوب قبول شدم ولی دیگر قسمتم نبود درسم را ادامه بدهم در یک خانواده فقیر به دنیا آمدم و بزرگ شدم پدرم کارگر بود ولی آدم خوبی بود واز مادرم می گفت وقتی من به دنیا آمدم آنقدر صورتم سفید و زیبا بوده که اسمم را حوری گذاشتند.به هر حال در زمان هایی که پدرم کار پیدا نمی کرد

مادرم با بافتن شال گردن،جوراب،رومیزی و خیلی چیزهای دیگر و گاهی هم با کار کردن در خانه این و آن چاله های زندگی ما را پر می کرد.حداقل من زندگی بدی نداشتم و مهربانیها و محبت های مادر وپدر پشتوانه من بود برای حرکت  برای درس خواندن و برای امید به زندگی .

کلاس پنجم را که قبول شدم و کارنامه ام را گرفتم همان روز مادر با مبلغ پولی که کم کم پس انداز کرده بود از خانه بیرون رفت تا عروسکی را که من از خیلی وقت پیش ترها دوست داشتم برایم بخرد همان عروسکی که حرف ما آدمها را تکرار میکند.

از همان کلاس دوم که به همراه مادرم به خانه فخری خانم رفته بودم و ساناز دختر فخری خانم با چنین عروسکی بازی میکرد و به عروسک می گفت: مادر حوری دارد شیشه ها را پاک میکند و عروسک تکرار میکرد، دلم می خواست یه عروسک مثل عروسک ساناز داشته باشم یه عروسک که به او بگویم مادر حوری کلفت نیست و او تکرار کند آنقدر تکرار کند تا همه دنیا بفهمند.

مادر بیرون رفت اصرار من برای همراه بودنش بی فایده بود گفت تا تو کمی خودت را سرگرم کنی من برگشتم شاید هم می ترسید پولش قد ندهد و

 نمی خواست جلوی من آب شود یا شاید هم قسمتی از پول عروسک را بعدا بدهد نمی دانم ولی من را نبرد.

هوا کم کم تاریک شد و مادر نیامد دلشوره تمام وجودم را گرفته بود پدر آمد ماجرا را به او گفتم نگران شد آخر مادر را خیلی دوست داشت همیشه می گفت تمام زندگی من شما دو تا هستید بلافاصله بیرون رفت

         قسمت سوم                                                                  

اصرار من بی فایده بود او هم مرا با خود نبرد ساعت 9 شب بود پدر به خانه آمد پریشان و ناراحت خیلی سعی می کرد خودش را نگه دارد نتوانست

بغضش ترکید پدر را ندیده بودم گریه کند. …..

 

بیمارستان بوی بدی می داد مادر را بعد از تصادف با آن ماشینی که راننده نامردش نیز فراری بود به بیمارستان برده بودند مادر درحالت اغما بود من مسخ شده بودم نمی دانستم چکار کنم اشکم نمی آمد چند ساعتی با پدر پشت در اطاق ای سی یو دلواپس و نگران نشستیم هر دکتر یا پرستاری که از اطاق بیرون می آمد پدر سریع خودش را به آنها می رساند:

حال زنم چطوره؟!

    :فعلا معلوم نیست انشاءالله خوب میشه ،با خداست   دعا کنید.

دکتری مسن بیرون آمد نگاه عجیبی به من و پدرم کرد پدر را صدا زد: شما شوهرشان هستید: بله  :متاسفم نتوانست مقاومت کند.

پدر دو دستی زد تو سرش و همانجا کنار دیوار آب شد و برای من و پدر همه چیز تمام شده بود.

لباسهای مادرم را تحویل ما دادند، مراسم  و عزاداری سر سلامتی و تسلیتی از طرف آشنایان و بعد تنهایی من و پدر.

پدر درعرض چهل روزو اندی بیشتر موهایش سفید شده بود لاغر و تکیده .....

 جای خالی مادر خیلی عذاب دهنده بود تک تک اثاثیه های خانه وجب وجب اتاق همه  جای پای مادر

 یاد مادر و بوی مادر بود رخت و لباسها وکیف را که بیمارستان درون یک بقچه تحویل ما داده بود دوراز چشم پدر باز کردم چادر مشکی خاکی و خونی پیراهن که عید پارسال خریده بود  کفشهایش که بارها توسط اوستا عباس تعمیر شده بود و ... وای خدای من عروسکی که چقدر دوستش داشتم و دلم می خواست داشته باشمش و حالا دوستش ندارم

اصلا خودم راهم دوست ندارم از خودم بدم می آید چرا قبول شدم ؟چرا عروسک خواستم ؟ چرا گذاشتم مادرم تنها برای خرید عروسک برود؟.

دستی به سر و روی عروسک کشیدم عجیب بود در تصادف هیچ آسیبی ندیده بود عروسک را نگاه

می کردم و در دستم فشارش می دادم ناگهان به نظرم رسید صدایی از او درآمد

 "حوری دخترم قبولیت مبارک باشد".

صدای مادر بود هر چه سعی کردم دیگری حرفی نزد فقط خش و خش می کرد.

در این میان متوجه شدم حلقه ازدواج مادرم که یک حلقه نازک و باریک طلایی بود در میان خرت و پرتهای او نیست.شب موضوع را با پدر در میان گذاشتم گفت حتما در موقع تصادف از انگشتش افتاده یا در بیمارستان گم شده. چند روز بعد برای خرید نان به چند خیابان آن طرف تر رفتم همان خیابانی که مادر تصادف کرده بود اسباب بازی فروشی را دیدم حدس زدم مادر می بایستی عروسک را از آنجا خریده باشد داخل شدم و گفتم آقا مادر من حدود یکماه و اندی پیش عروسکی از شما خریده است از آن عروسکهایی که حرف می زند و بعد هم در همین خیابان تصادف

می کند و فوت می شود.می توانم عروسک را برای شما بیاورم آن را پس بگیرید؟ مرد که چهره آرام و متینی داشت اشک در چشمهایش حلقه زد و گفت : پس خدا بیامرز آن عروسک را برای تو دختر خوشگل و خوب خریده بود ، دخترم مادرت را خود من به بیمارستان رساندم راننده نامرد که زد و در رفت راستی خبری از راننده نشد؟  و من گفتم نه

گفت:خوب حالا چرا می خواهی عروسکت را پس بدهی ؟ می دانم حالا دوستش نداری و برایت خاطره خوبی ندارد ولی دخترم من برعکس فکر می کنم اتفاقا تو باید آن عروسک را به عنوان سمبل عشق مادرت به خودت همیشه نگه داری.

خیلی مهربانانه حرف می زد قانع شدم  .

سرم را پایین انداختم و خداحافظی کردم مرد صدا کرد دخترم مادرت یک امانتی پیش من دارد اجازه بده آن را به تو بدهم، بعد از درون یک کشو حلقه طلایی باریک مادر را در آورد و به من داد گرفتم و گفتم  آخه پس ... تو حرفم دوید و گفت اصلا حرفش را نزن برو دخترم برو. روزها می گذشت ولی بی مادر و با یاد مادر .

یکسال گذشت پدرم در اثر صحبتهای اطرافیان تغییر رویه داده بود دیگر مثل  گذشته به من توجه نداشت دلیلش را بعدا فهمیدم پدر زن گرفت زنی بیوه با دو پسر و یک دختر همه از من کوچکتر.

ماههای اول در باغ سبز نشان می داد و رفتارش با من خوب بود، احساس می کردم بد نشد حداقل پدر سروسامانی گرفته است لباسهایش شسته می شود غذای گرمی اکثرا مهیا است.

پدر هم رفتارش دوباره با من خوب شده بود گرم شده بود ولی هنوز مریض حال بود اکثرا سرفه می کرد و دستش به سینه اش بود بعد از فوت مادر چنین شده بود و روز به روز هم لاغرتر می شد اخیرا هم با اصرار نامادری در یک کارگاه شیمیایی که متعلق به پسرعموی نامادری بود مشغول به کار شده بود.

یک روز عصر که از سرکار آمد رنگش خیلی پریده بود دائما زیرلب چیزی می گفت :زن من که گفتم این کارگاه محلولهای شیمیایی درست می کند آن هم غیر استاندارد و کار در چنین محیطی برای من بد است، امروز سرکار نفهمیدم چه شد نفسم گرفت و افتادم ،نامردها حتی مرا دکتری , درمانگاهی هم نبردند آب قند دادند و حالا هم خودم را به زور و زحمت به خانه رسانده ام. زن پدر نگاهی قهرآمیز کرد و رفت توی حیاط

پدر نشست و تکیه داد، گفتم بابا برات چای بیارم؟ گفت:نه دخترم بشین و بگذار کمی نگاهت کنم چهره بابا خیلی دوست داشتنی شده بود چشمهایش نوری نداشت ولی همچنان به من زل زده بود ونگاهم می کرد بابا چیزی می خوای برات بیارم گفت آب ..از اتاق بیرون رفتم و چند لحظه بعد با یک لیوان آب برگشتم وای خدای من پدر خون بالا آورده بود و بی جان با چشمان بازی که جهتش طاقچه بود و عکس کوچک من و مادرم

روی زمین افتاده بود، بله پدر هم رفت و من ماندم بی پناه و تنها با یک موجودی به نام نا مادری که حالا از حیوانات وحشی هم درنده تر و از شیطان هم پلیدتر شده بود.        

 

 قسمت آخر

 

او مرا برای اینکه شبها بتوانم حداقل درخانه  

در زیر سقفی بخوابم به گدایی وادار می کند و گاها هم

توسط خودش یا پسرش مرا زیر نظر می گیرند برای

همین بود که نمی توانستم با شما حرف بزنم به هرحال

درسم را رها کردم و حالا هم خلاف میلم به تکدی گری مشغولم البته حالم زیاد خوب نیست نمی دانم

چه مرضی دارم جان در دست و پایم نیست و اکثرا

معده ام درد می کند دردهایی که بعضا جانکاه است مرا دکتر نمی برند دکتر که چه عرض کنم ؟؟

حتی غذای درست و حسابی هم به من نمی دهند

 اگر گاها هم خودم غذایی تهیه کنم و بخورم توسط جاسوسها ش خبر می شود و بدنم را داغ می کند و آنقدر با مشت به صورتم می کوبد که تا مدتها چشمانم جز سیاهی هیچ نمی بیند.

بله دوست عزیز این بود قصه رنجهای من

 قصه زندگی که همیشه با غصه اجین بود.               

    دوست تو حوری

 

خدای من چقدر تو صبر داری چقدر؟

تا کی می بایستی بندگان معصوم تو مثل حوری قربانی جهل آدمهای دیگر شوند.

 صدای اذان ظهر به گوش می رسید حالم اصلا خوب نبود به اداره رفتم همکارانم سؤال پیچم می کردند کجا رفتی که اینجوری شدی؟

 چرا رنگت پریده؟ چرا حرف نمی زنی؟

چرا چرا چرا؟

 تحمل نداشتم بلافاصله از اداره بیرون آمدم ساعت 2 بعد از ظهر بود به سرعت خودم را به میدان رساندم در گوشه ای از پیاده رو همانجا که دخترک معصوم می نشست ازدحام مردم به چشم می خورد به سرعت خودم را به آنجا رساندم از میان جمعیت به سختی گذشتم دخترک معصوم افتاده بود و خون از دهانش جاری و چشمانش به طاق آسمان به دوردستها شاید هم به بهشت خدا . ........

زوزه آمبولانس و برداشتن جسد دخترک و افتادن عروسکی از لای چادر مندرس او و به صدا در آمدنش که حوری مرد و بعد خش و خش ............       

  

پایان

  

نویسنده: رضانظری & مجید صفائی - جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩
   زندگی موهبتی الهی     

                                                                                                                                                               

                                                       بیائیم همه دست به دست هم به زندگی رنگ عشق بیافزائیم

 

 

پیشاپیش سال ١٣٩٠ بر همگان مبارک باد

پیشاپیش سال 1388 مبارکباد - همچنین سال 1389 نیز مبارک - شمارش معکوس سال جدید سال نو مخصوص سایت ها و وبلاگ ها



به خدا گفتم بیا دنیا رو تقسیم کنیم :

اسمون مال من ابراش مال تو

دریا مال من موجاش مال تو

ماه مال من خورشید مال تو ....

خدا خندید و گفت : تو بندگی کن همه دنیا مال تو منم هم برای تو

 

 ********************************************************

اشعار وموزیک و مطالب جالب را باکلیک روی آدرس زیردنبال کنید

@ صدای مظفرالدین شاه

و..........

http://www.parand.se/arkiv.htm

ارسال لینک توسط : چنگیز فرامرزی           

**********************************

 داستان دخترک تنها                                                                                                                       نوشته مجید صفائی 


 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

 

 قسمت اول

هرروزکه با عجله ازمیدان می گذشتم اورا

می دیدم ,  هم صبح و هم عصر..

به نظر 15 - 16 ساله می آمد ...چشمان

معصوم  و خسته ای داشت انگار

همیشه نگاهش به دوردست ها بودولی مضطرب .....ابتدا فقط گذری وبعدها

عمیق تربه اوتوجه میکردم ..کنجکاو شده بودم او الان می بایست سر کلاس

درس می بود و آینده سازی می کرد .........

 

ادامه مطلب ...
نویسنده: رضانظری & مجید صفائی - دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩

 

   زندگی موهبتی الهی     

                                                                                                                                                               

                                                       بیائیم همه دست به دست هم به زندگی رنگ عشق بیافزائیم

 

دو سه سال پیش بود که برای انجام سفری به لبنان رفته بودیم، تو یکی از شهرهای جنوبی لبنان با یکی از جوانان لبنانی (که اسمش رو یادم نیست، مثلا نعیم) هم صحبت شدیم.همونطور که نمی دونید! تو مناطق شیعه‌نشین لبنان، ایرانی‌ها را می پرستند!

 

این نعیم داستان ما هم به ما خیلی ابراز محبت کرد.

جالب بود که یک کلمه فارسی نمی تونست حرف بزنه ولی می گفت من فارسم، ایرانی‌ام.

خلاصه عشق و علاقه عجیبی به ایران داشت و وقتی از ایران حرف می زد، قند تو دلش آب می شد.

ذهنیتی که از ایران داشت برای من خیلی عجیب بود. اما تو صحبت‌هاش فهمیدم که ایران تو ذهن آقا نعیم یه بهشت خیالی و مدینه فاضله است، “قطعه ای از بهشت”!

شهری بدون گناه و …

خلاصه آقا نعیم تو ذهن خودش بهشتی ساخته بود و روزها با فکر کردن به این بهشت خیالی برای خودش حال و حولی می کرد!

وقتی در همین حد بهش گفتم که بابا اینطورا هم نیست! تو ایران هم افرادی هستند که مثلا چادری نیستند و چندان به این مسایل اهمیت نمیدن و… قاطی کرد و گفت محاله!

ما هم وقتی دیدیم هیچ جوری زیر بار نمیره، بی خیال شدیم.

۲- تو یک مجموعه درهم تنیده و یا بهم پیوسته که رفتار زیرمجموعه‌ها روی همدیگه تاثیر مستقیم داره، وقتی عملکرد یکی از سامانه‌ها از تعادل خارج بشه و یا اتفاق غیرمتعارفی بیفته، این اتفاق هیچ‌وقت بی‌تاثیر در کل نخواهد بود!

مثلا وقتی در زنجیره زندگی مردم یه منطقه‌ای، یه حادثه غیرمتعارفی پیش بیاد، مثل بمباران اتمی در هیروشیما و ناکازاکی، این اتفاق فقط تاثیر لحظه‌ای نداره بلکه در طول حیات مردم اون مناطق هم موثره. مثلا روی تولید مثل و به وجود آمدن نوزادان عجیب الخلقه بسیار موثره!

همینطور تاثیر بمب‌های امریکایی در افغانستان که کودکان هیولایی رو به دنیا آورده!

همین فرمول در مسایل اجتماعی و فرهنگی هم می تونه صادق باشه!

یه نگاه به تصاویر زیر بندازید!

Persianv.com At site
Persianv.com At site
Persianv.com At site
Persianv.com At site
Persianv.com At site
Persianv.com At site
Persianv.com At site
Persianv.com At site

اینجا محله‌های دیترویت یا تگزاس یا نمی دونم شیکاگو نیست!

قلب تهرانه!

اول بهمن ۱۳۸۹، پارک ملت گردهمایی مو فرفری‌های تهران!!!

و این موجودات عجیب و غریب هم از فضا نیومدن. تو همین شهر زندگی می کننن و شاید هرکس در طول روز یه چنتایی از این اینا رو دیده باشه!

به نظرم خود این تصاویر گویای فلاکت فرهنگی در جامعه هست و دیگه احتیاجی نیست که بگیم مسئولان فرهنگی …

این موجودات عجیب هم اینقدر ترحم برانگیز هستن که آدم دلش نیاد بهشون چیزی بگه!

اینها حاصل همون حرکت غیرمتعارفی‌اند که در بالا گفتم.

وقتی مدیران فرهنگی کشور بجای کاراصلی خودشان … تاثیرش مثل همون بمب اتمیه هست: “بوجود آمدن آدمهای عجیب الخلقه!”

حالا شما تصور کنید آقا نعیم داستان ما از جنوب لبنان بلند بشه و صاف بیاد در قلب ام‌القرای اسلام!

من که فکر کنم سنگ کوب کنه!

نویسنده: رضانظری & مجید صفائی - سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
   زندگی موهبتی الهی     

                                                                                                                                                               

                                                       بیائیم همه دست به دست هم به زندگی رنگ عشق بیافزائیم
                                                 وعاشقانه همدیگررادوست بداریم
کتیبه بیستون

کتیبه بیستون کتیبه ای است که در دل کوه سخنانش را به ما میگوید که گویی سخنان خودش است و کوه دارد با ما سخن میگوید :

بند 1 – من داریوش ، شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه در پارس ، شاه کشورها ، پسر ویشتاسب ، نوه ارشام هخامنشی .
بند 2 - داریوش شاه گوید : پدر من ویشتاسب ، پدر ویشتاسب ارشام ، پدر ارشام آریامن ، پدر آریامن چیش پیش ، پدر چیش پیش هخامنش .
بند 3 - داریوش شاه گوید : بدین جهت ما هخامنشی خوانده می شویم [ که ] از دیرگاهان اصیل هستیم . از دیرگاهان خاندان  ما شاهان بودند .
 
بند 4 – داریوش شاه گوید: 8 [ تن ] از نیاکان  من شاه بودند . من نهمین [ هستم ] ما 9 [ تن ] پشت اندر پشت ( در دو شاخه ) شاه هستیم .
بند 5 – داریوش شاه گوید : به خواست اهورا مزدا من شاه هستم . اهورا مزدا شاهی را به من داد .
بند 6 – داریوش شاه گوید : این [ است ] که از آن من شدند به خواست اهورا مزدا من شاه آنها بودم . پارس ، عیلام ، بابل ، آشور ، عرب ، مودرای ( مصر ) ، اهل دریا ( فینیقیها ) ، سارد ( لیدی ) ، یونان ( یونانی های ساکن آسیای صغیر ) ، ماد ، ارمنستان ، کپدوکیه ، پرثو ، زرنگ ( سیستان ) ، هرئی و( هرات ) ، باختر ( بلخ ) ، سغد ، گندار ( دره کابل ) سک ( طوایف بین دریاچه آرال و دریای مازندران ) ، ثت گوش ( دره رود هیرمند ) ، رخج ( قندهار ) ، مک ( مکران و عمان ) جمعاً 32 کشور .
بند 7 – داریوش شاه گوید : این [ است ] کشورهایی که از آن من شدند . به خواست اهورامزدا بندگان من بودند . به من باج دادند . آنچه از طرف من به آنها گفته شد ، چه شب ، چه روز همان کرده شد .
بند 8 – داریوش شاه گوید : در این کشورها مردی که موافق بود او را پاداش خوب دادم آنکه مخالف بود اورا سخت کیفر دادم . به خواست اهورا مزدا این کشورهایی [ است ] که بر قانون من احترام گذاشتند . آن طوری که به آنها از طرف من گفته شد همانطور کرده شد .
بند 9 – داریوش شاه گوید : اهورا مزدا مرا این پادشاهی داد . اهورا مزدا مرا یاری کرد تا این شاهی بدست آورم . به یاری اهورا مزدا این شاهی را دارم .
بند 10 – داریوش شاه گوید : این [ است ] آنچه به وسیله من کرده شد پس از اینکه شاه شدم . کمبوجیه نام پسر کوروش از ما او اینجا شاه بود . همان کمبوجیه را برادری بود بردی نام هم مادر [ و ] هم پدر با کمبوجیه . پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت ، به مردم معلوم نشد که بردی کشته شده . پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد ، مردم نا فرمان شدند . پس از آن دروغ در کشور بسیار شد هم در پارس ، هم در ماد ، هم در سایر کشورها .
بند 11 – داریوش شاه گوید : پس از آن مردی مغ بود گئومات نام . او از پ ئیشی یا وودا ( پی شیاووادا ) برخاست . کوهی [ است ] ارکدیش ( ارکادری ) نام . چون از آنجا برخاست از ماه وی یخن 1 چهارده روز گذشته بود . او به مردم چنان دروغ گفت [ که ] : من بردی پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم . پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته به سوی او شدند هم پارس ، هم ماد ، هم سایر کشورها . شاهی را برای خود گرفت . از ماه گرم پد 2 9 روز گذشته بود آنگاه شاهی را برای خود گرفت . پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد .
بند 12- داریوش شاه گوید : نبود مردی ، نه پارسی ، نه مادی ، نه هیچ کس از تخمه ما که شاهی را گئومات مغ باز ستاند . مردم شدیداً از او میترسیدند که مبادا مردم بسیاری را که پیش از آن بردی را شناخته بودند بکشت . بدان جهت مردم را می کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردی پسر کوروش نیستم . هیچ کس یارای گفتن چیزی درباره گئومات مغ نداشت تا من رسیدم . پس از آن من از اهورا مزدا مدد خواستم . اهورا مزدا به من یاری ارزانی فرمود . از ماه باگادیش 3 10 روز گذشته بود . آنگاه من با چند مرد آن گئومات مغ و آنهایی را که برترین مردان دستیار [ او ] بودند کشتم . دژی سیک ی ووتیش 4 ، نام سرزمینی نی سای نام در ماد آنجا او را کشتم . شاهی را از او ستاندم . به خواست اهورا مزدا من شاه شدم . اهورا مزدا شاهی را به من داد .
بند 14 – داریوش شاه گوید : شاهی را که ازما برداشته شده بود آن را من برپا کردم . من آن را در جایش استوار نمودم . چنانکه پیش از این [ بود ] همان طور من کردم . من پرستشگاه هایی را که گئومات مغ ویران کرده بود مرمت نمودم . به مردم چراگاه ها و رمه ها و غلامان و خانه هایی را که گئومات مغ ستانده بود بازگرداندم . من مردم را در جایش استوار نمودم ، هم پارس ، هم ماد و سایر کشورها را . چنان که پیش از این [ بود ] آنچه را گرفته شده [ بود ] برگرداندم . به خواست اهورا مزدا من این را کردم . من کوشیدم تا خاندان ما را در جایش استوار نمایم چنان که پیش از این [ بود ] آن طور من کوشیدم به خواست اهورا مزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برنگیرد .
بند 15 – داریوش شاه گوید : این [ است ] آنچه من کردم پس از آنکه شاه شدم .
 
بند 16 – داریوش شاه گوید : چون من گئومات مغ را کشتم پس از آن مردی آثرین ( آثرینا ) نام پسر او در خوزستان ( اووج ) برخاست . به مردم چنین گفت : من در خوزستان شاه هستم . پس از آن خوزیان نافرمان شدند . به طرف آن آثرین گرویدند . او در خوزستان شاه شد . و مردی بابلی ندئیت ب ئیر ( نیدنیتوبل ) نام پسر ائین ئیر او در بابل برخاست . چنین مردم را بفریفت [ که ] : من نبوکدرچرپسر نبتون ئیت هستم . پس از آن همه مردم بابلی به طرف آن ندئیت ب ئیر گرویدند . بابل نافرمان شد . او شاهی را در بابل گرفت .
بند 17 – داریوش شاه گوید : پس از آن من رهسپار بابل شدم به سوی آن ندئیت ب ئیر که خود را نبوکدرچر می خواند . سپاه ندئیت ب ئیر دجله را در دست داشت . آنجا ایستاد . و آب عمیق بود . پس از آن من سپاه را بر مشکها قرار دادم . پاره ای بر شتر سوار کردم . برای عده ای اسب تهیه کردم . اهورا مزدا به من یاری ارزانی فرمود به خواست اهورا مزدا دجله را گذشتیم . آنجا آن سپاه ندئیت ب ئیر را بسیار زدم . از ماه اثری یادی ی 5 ، 26 روز گذشته بود .
بند 19 – داریوش شاه گوید : پس از آن من رهسپار بابل شدم . هنوز به بابل نرسیده بودم شهری زازان نام کنار فرات آنجا این ندئیت ب ئیر که خود را نبوکدرچر می خواند با سپاه بر ضد من به جنگ کردن آمد . پس از آن جنگ کردیم . اهورا مزدا به من یاری ارزانی فرمود . به خواست اهورا مزدا من سپاه ندئیت ب ئیر را بسیار زدم . بقیه به آب انداخته شد . آب آن را برد . از ماه انامک 6 ، 2 روز گذشته بود که چنین جنگ کردیم .
بند 1 – داریوش شاه گوید : پس از آن ندئیت ب ئیر با سواران کم گریخت رهسپار بابل شد . پس از آن من رهسپار بابل شدم . به خواست اهورا مزدا هم بابل گرفتم هم ندئیت ب ئیر راگرفتم . پس از آن من ندئیت ب ئیر را در بابل کشتم .
بند 2 – داریوش شاه گوید : مادامی که من در بابل بودم این [ است ] کشورهایی که نسبت به من نافرمان شدند . پارس ، خوزستان ، ماد ، آشور ، مصر ، پارت ، مرو ، ثت گوش ، سکاییه .
بند 3 – داریوش شاه گوید : مردی ، مرتی ی نام پسر چین چی خری شهری گوگن کا نام در پارس آنجا ساکن بود . او در خوزستان برخاست . به مردم چنین گفت که من ایمنیش شاه در خوزستان هستم .
بند 4 – داریوش شاه گوید : آن وقت من نزدیک خوزستان بودم . پس از آن خوزیها از من ترسیدند . مرتی ی را که سرکرده آنان بود گرفتند و او را کشتند .
بند 5 – داریوش شاه گوید : مردی مادی فرورتیش نام در ماد برخاست . چنین به مردم گفت که : من خش ثرئیت از تخمه هوخشتر هستم . پس از آن سپاه ماد که در کاخ او [ بود ] نسبت به من نا فرمان شد به سوی آن فرورتیش رفت ( گرویدند ) او در ماد شاه شد .
بند 6 – داریوش شاه گوید : سپاه پارسی و مادی که تحت فرمان من بود آن کم بود . پس از آن من سپاه فرستادم . ویدرن نام پارسی بنده من او را سرکرده آنان کردم . چنان به آنها گفتم : فرا روید آن سپاه مادی را که خود را از آن من نمی خواند بزنید . پس از آن ، آن ویدرن با سپاه روانه شد ، چون به ماد رسید شهری ماروش نام در ماد آنجا با مادیها جنگ کرد . آن که سرکرده مادیها بود او آن وقت آنجا نبود اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسیار بزد . از ماه انامک 27 روز گذشته بود . آنگاه جنگ ایشان در گرفت . پس از آن ، سرزمینی کمپند نام در ماد آنجا برای من بماند تا من به ماد رسیدم .
بند 7 – داریوش شاه گوید : دادرشی نام ارمنی بنده من ، من او را فرستادم به ارمنستان ، چنین به او گفتم : پیش رو [ و ] آن سپاه نافرمان را که خود را از آن من نمی خواند بزن . پس از آن دادرشی رهسپار شد . چون به ارمنستان رسید پس از آن نافرمان گرد آمده به جنگ کردن علیه دادرشی فرارسیدند . دهی زوزهی نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسیار بزد . از ماه ثورواهر 7 8 روز گذشته بود چنین جنگ کرده شد.
بند 8 - داریوش شاه گوید : باز دومین بار نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن علیه دادرشی فرا رسیدند . دژی تیگر نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسیار بزد . از ماه ثورواهر 18 روز گذشته بود آنگاه جنگ ایشان در گرفت .
بند 9 - داریوش شاه گوید : باز سومین بار نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن علیه دادرشی فرا رسیدند . دژی اویما نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسیار بزد .
از ماه ثائیگرچی 8 ، 9 روز گذشته بود آنگاه جنگ ایشان در گرفت . پس از آن دادرشی به خاطر من در ارمنستان ماند تا من به ماد رسیدم .
بند 10 - داریوش شاه گوید : پس از آن وامیس نام پارسی بنده من او را فرستادم ارمنستان و چنین به او گفتم : پیش رو [ و ] سپاه نافرمان که خود را از آن من نمی خواند آن را بزن . پس از آن وامیس رهسپار شد . چون به ارمنستان رسید پس از آن نافرمان گرد آمده به جنگ کردن علیه وامیس فرا رسیدند . سرزمینی ایزلا 9 نام در آشور آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسیار زد . از ماه انامک 15 روز گذشته بود . آنگاه جنگ ایشان در گرفت .
بند 11 - داریوش شاه گوید : باز دومین بار نا فرمانان گرد آمده به جنگ کردن علیه وامیس فرا رسیدند . سرزمینی ااتی یار نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسیار بزد . نزدیک پایان ماه ثورواهر آنگاه جنگ ایشان در گرفت . پس از آن وامیش برای من ( منتظر من ) در ارمنستان بماند تا من به ماد رسیدم .
بند 12- داریوش شاه گوید : پس از آن من از بابل بدر آمدم . رهسپار ماد شدم چون به ماد رسیدم شهری کوندروش نام در ماد آنجا فرورتیش که خود را شاه در ماد میخواند با سپاهی به جنگ کردن علیه من آمد پس از آن جنگ کردیم . اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه آن فرورتیش را بسیار زدم . از ماه ادوکن ئیش 10 25 روز گذشته بود که چنین جنگ کرده شد .
بند 13 - داریوش شاه گوید : پس از آن ، فرورتیش با سواران کم گریخت . سرزمینی ری نام در ماد از آن سو روانه شد . پس از آن من سپاهی دنبال [ او ] فرستادم . فرورتیش گرفته شده به سوی من آورده شد . من هم بینی هم دو گوش هم زبان [ او ] را بریدم . و یک چشم [ او ] را کندم . بسته بر دروازه [ کاخ ] من نگاشته شد . همه او را دیدند . پس از آن او را در همدان دار زدم و مردانی که یاران برجسته [ او ] بودند آنها را در همدان در درون دژ آویزان کردم .
بند 14 - داریوش شاه گوید : مردی چی ثرتخم نام سگارتی او نسبت به من نافرمان شد . چنین به مردم گفت : من شاه در سگارتیه از تخمه هووخشتر هستم . پس از آن من سپاه پارسی و مادی را فرستادم تخمس پاد نام مادی بنده من او را سردار آنان کردم. چنین به ایشان گفتم : پیش روید سپاه نافرمان را که خود را از آن من نمی خواند آن را بزنید . پس از آن تخمیس پاد با سپاه رهسپار شد . با چی ثرتخم جنگ کرد . اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بزد و چی ثرتخم را گرفت . [ و ] به سوی من آورد . پس از آن من هم بینی هم دو گوش [ او ] را بریدم و یک چشم [ او ] را کندم . بسته بر دروازه [کاخ ] من نگاهداشته شد . همه مردم اورا دیدند . پس از آن او را در اربل دار زدم .
 
بند 15- داریوش شاه گوید : این [ است ] آنچه به وسیله من در ماد کرده شد .
 
بند 16- داریوش شاه گوید : پارت و گرگان نسبت به من نافرمان شدند . خودشان را از آن فرورتیش خواندند . ویشتاسپ پدر من او در پارت بود او را مردم رها کردند [ و ] نافرمان شدند . پس از آن ویشتاسپ با سپاهی که پیرو او بود رهسپار شد . شهری ویشپ ازاتی نام در پارت آنجا با پارتیها جنگ کرد . اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا ، ویشتاسپ آن سپاه نافرمان را بسیار بزد . از ماه وی یخن 24 روز گذشته بود آنگاه جنگ ایشان درگرفت .
بند 1- داریوش شاه گوید : پس از آن من سپاه پارسی را از ری نزد ویشتاسپ فرستادم چون آن سپاه نزد ویشتاسپ رسید پس از آن ویشتاسپ آن سپاه را گرفت . [ و ] رهسپار شد . شهری پتی گرب نا نام در پارت آنجا با نافرمان جنگ کرد .
اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا ، ویشتاسپ آن سپاه نافرمان را بسیار بزد . از ماه گرم پد 1 روز گذشته بود آنگاه جنگ ایشان در گرفت .
بند 2- داریوش شاه گوید : پس از آن کشور از آن من شد . این [ است ] آنچه به وسیله من در پارت کرده شد .
بند 3- داریوش شاه گوید : کشوری مرو نام به من نافرمان شد . مردی فراد نام مروزی اورا سردار کردند . پس از آن من دادرشی نام پارسی بنده من شهربان در باختر نزد او فرستادم . چنین به او گفتم : پیش رو آن سپاهی را که خود را از آن من نمیخواند بزن . پس از آن دادرشی با سپاه رهسپار شد . با مروزیها جنگ کرد . اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسیار بزد . از ماه آثری یادی ی 23 روز گذشته بود . آنگاه جنگ ایشان در گرفت .
بند 4- داریوش شاه گوید : پس از آن کشور از من شد . این [ است ] آنچه به وسیله من در باختر کرده شد .
بند 5- داریوش شاه گوید : مردی وهیزدات نام شهری تاروا نام [در ] سرزمینی ی اوتی یا نام در پارس آنجا ساکن بود . او برای بار دوم در پارس برخاست . چنین به مردم گفت : من بردی ی پسر کوروش هستم . پس از آن سپاه پارسی در کاخ [ که ] پیش از این از انشن [ آمده بود ] آن نسبت به من نافرمان شد . به سوی آن وهیزدات رفت ( گروید ) او در پارس شاه شد .
بند 6- داریوش شاه گوید : پس از آن من سپاه پارسی و مادی را که تحت فرمان من بودند فرستادم . ارت وردی ی نام پارسی بنده من او را سردار آنان کردم . سپاه دیگر پارسی از عقب من رهسپار ماد شد . پس از آن ارت وردی ی با سپاه رهسپار پارس شد . چون به پارس رسید شهری رخا نام در پارس در آنجا آن وهیزدات که خود را بردی ی می خواند با سپاه به جنگ کردن علیه ارتوردی ی آمد . پس از آن جنگ کردند . اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه وهیزدات را بسیار بزد . از ماه ثورواهر 12 روز گذشته بود آنگاه جنگ ایشان درگرفت .
بند 7- داریوش شاه گوید : پس از آن ، آن وهیزدات با سواران کم گریخت . رهسپار پ ئی شی یا اوادا شد . از آنجا سپاهی به دست آورد . از آن پس به جنگ کردن علیه ارت وردی ی آمد . کوهی پرگ نام در آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من وهیزدات را بسیار بزد . از ماه گرم پد 5 روز گذشته بود . آنگاه جنگ ایشان در گرفت و آن وهیزدات را گرفتند و مردانی که نزدیک ترین پیروان او بودند گرفتند .
بند 8- داریوش شاه گوید : پس از آن ، وهیزدات را و مردانی که پیروان نزدیک او بودند [ در ] شهری اووادئیچ ی نام در پارس در آنجا آنها را دار زدم .
بند 9- داریوش شاه گوید : این [ است ] آنچه به وسیله من در پارس کرده شد .
بند 10- داریوش شاه گوید : آن وهیزدات که خود را بردی ی می خواند او سپاه رخج فرستاده بود . برعلیه وی وان نام پارسی بنده من شهربان رخج و مردی را سردار آنها کرده بود . و چنین به ایشان گفت : پیش روید وی وان را و آن سپاهی را که خود را از آن داریوش شاه می خواند بزنید .
پس از آن ، آن سپاهی که وهیزدات فرستاده بود به جنگ کردن علیه وی وان رهسپار شد . دژی کاپیش کانی نام در آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسیار بزد . از ماه انامک 13 روز گذشته بود آنگاه جنگ ایشان در گرفت .
بند 11- داریوش شاه گوید : باز از آن پس نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن علیه وی وان فرا رسیدند . سرزمینی گندوتو نام در آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسیار بزد . از ماه وی یخن 7 روز گذشته بود آنگاه جنگ ایشان در گرفت .
بند 12- داریوش شاه گوید : پس از آن ، آن مردی که سردار آن سپاه بود که وهیزدات علیه وی وان فرستاده بود با سواران کم گریخت . به راه افتاد . دژی ارشادا نام در رخج از کنار آن برفت . پس از آن وی وان با سپاهی دنبال آنها رهسپار شد . در آنجا او مردانی که نزدیک ترین پیروانش بودند گرفت [ و ] کشت .
بند 13- داریوش شاه گوید : پس از آن کشور از آن من شد . این [ است ] آنچه در رخج به وسیله من کرده شد .
بند 14- داریوش شاه گوید : چون در پارس و ماد بودم باز دومین بار بابلیان نسبت به من نافرمان شدند . مردی ارخ نام ارمنی پسر هلدیت او در بابل برخاست . سرزمینی دبال نام در آنجا به مردم دروغ گفت [ که ] من نبوکدرچر پسر نبون هستم . پس از آن بابلیان نسبت به من نافرمان شدند . به سوی آن ارخ رفتند ( گرویدند ) . او بابل را گرفت . او در بابل شاه شد .
بند 15- داریوش شاه گوید : پس از آن من سپاهی به بابل فرستادم . ویندفرنا نام پارسی بنده من او را سردار کردم . چنین به آنها گفتم : پیش روید آن سپاه بابلی را که خود را از آن من نمی خواند بزنید . پس از آن ویندفرنا با سپاهی رهسپار بابل شد . اهورا مزدا مرا یاری کرد . به خواست اهورا مزدا ، ویندفرنا بابلیان را بزد و اسیر آورد . از ماه ورکزن 11 22 روز گذشته بود . آنگاه آن ارخ را که به دروغ خود را نبوکدرچر می خواند و مردانی که نزدیک ترین پیروان او بودند گرفت . فرمان دادم آن ارخ و مردانی که نزدیک ترین یاران او بودند در بابل به دار آویخته شدند .
بند 1- داریوش شاه گوید : این [ است ] آنچه به وسیله من در بابل کرده شد .
بند 2- داریوش شاه گوید : این [ است ] آنچه من به خواست اهورا مزدا در همان یک سال پس از آن که شاه شدم کردم . 19 جنگ کردم . به خواست اهورا مزدا من آنها را زدم و 9 شاه گرفتم . یکی گئومات مغ بود . او دروغ گفت چنین گفت : من بردی ی پسر کوروش هستم . او پارس را نافرمان کرد . یکی آثرین نام خوزی . او دروغ گفت چنین گفت : من در خوزستان شاه هستم او خوزستان را نسبت به من نافرمان کرد .
یکی ندئیت ب ئیر نام بابلی . او دروغ گفت چنین گفت من نبوکدرچر پسر نبون ئیت هستم او بابل را نافرمان کرد .
یکی مرتی ی نام پارسی . او دروغ گفت چنین گفت: من ایمنیش در خوزستان شاه هستم . او خوزستان را نافرمان کرد .
یکی فرورتیش نام مادی . او دروغ گفت چنین گفت : من خش ثرئیت » از دودمان هوخشتر هستم . او ماد را نافرمان کرد .
یکی چی ثرتخم نام اس گرتی او دروغ گفت چنین گفت : من در اس گرت 12 شاه هستم از دودمان هوخشتر او اس گرت را نافرمان کرد .
یکی فراد نام مروزی . او دروغ گفت چنین گفت : من در مرو شاه هستم . او مرو را نافرمان کرد .
یکی وهیزدات نام پارسی . او دروغ گفت چنین گفت : من بردی ی پسر کوروش هستم . او پارس را نافرمان کرد .
یکی ارخ نام ارمنی . او دروغ گفت چنین گفت : من نبوکدرچر پسر نبون ئیت هستم . او بابل را نافرمان کرد .
بند 3- داریوش شاه گوید : این 9 شاه را من در این جنگها گرفتم .
 
بند 4- داریوش شاه گوید : این [ است ] کشورهایی که نافرمان شدند . دروغ آنها را نافرمان کرد که اینها به مردم دروغ گفتند . پس از آن اهورامزدا آنها را بدست من داد .هرطورمیل من [ بود ] همانطور با آنها کردم .
بند 5- داریوش شاه گوید : تو که از این پس شاه خواهی بود خود را قویاً از دروغ بپای . اگر چنان فکر کنی [ که ] کشور من در امان باشد مردی که دروغ زن باشد او را سخت کیفر بده .
بند 6- داریوش شاه گوید : این [ است ] آنچه من کردم . به خواست اهورا مزدا در همان یک سال کردم . تو که از این پس این نبشته را خواهی خواند آنچه به وسیله من کرده شده ترا باور شود . مبادا آن را دروغ بپنداری .
بند 7- داریوش شاه گوید : اهورا مزدا را گواه می گیرم که آنچه من در همان یک سال کردم این راست [ است ] نه دروغ .
بند 8- داریوش شاه گوید : به خواست اهورا مزدا و خودم بسیار [ کارهای ] دیگر کرده شد [ که ] آن در این نپشته نوشته شده است به آن جهت
بند 9- داریوش شاه گوید : شاهان پیشین را مادامی که بودند چنان کرده هایی نیست که به وسیله من به خواست اهورا مزدا در همان یک سال کرده شد .
بند 10- داریوش شاه گوید : اکنون آنچه به وسیله من کرده شد آن را باور آید . همچنین به مردم بگو ، پنهان مدار . اگر این گفته را پنهان نداری به مردم بگویی اهورا مزدا دوست تو باد و دودمان تو بسیار و زندگیت دراز باد .
بند 11- داریوش شاه گوید : اگر این گفته را پنهان بداری ، به مردم نگویی اهورا مزدا دشمن تو باشد و ترا دودمان مباد .
بند 12- داریوش شاه گوید : این [ است ] آنچه من کردم . در همان یک سال به خواست اهورا مزدا کردم . اهورا مزدا مرا یاری کرد و خدایان دیگری که هستند .
بند 13- داریوش شاه گوید : از آن جهت اهورا مزدا مرا یاری کرد و خدایان دیگری که هستند که پلید نبودم . دروغگو نبودم . تبهکار نبودم . نه من نه دودمانم . به راستی رفتار کردم . نه به ضعیف نه به توانا زور نورزیدم . مردی که دودمان من همراهی کرد او را نیک نواختم . آن که زیان رسانید اورا سخت کیفر دادم .
بند 14- داریوش شاه گوید : تو که از این پس شاه خواهی بود . مردی که دروغگو باشد یا آن که تبهکار باشد دوست آنها مباش . به سختی آنها را کیفر ده .
بند 15- داریوش شاه گوید : تو که از این پس این نپشته را که من نوشتم یا این پیکرها را ببینی مبادا [ آنها را ] تباه سازی . تا هنگامی که توانا هستی آنها را نگاه دار.
بند 16- داریوش شاه گوید : اگر این نپشته یا این پیکرها را ببینی [ و ] تباهشان نسازی و تا هنگامی که ترا توانایی است نگاهشان داری ، اهورا مزدا ترا دوست باد و دودمان بسیار و زندگیت دراز باد و آنچه کنی آن را به تو اهورا مزدا خوب کناد .
بند 17- داریوش شاه گوید : اگر این نپشته یا این پیکرها را ببینی [ و ] تباهشان سازی و تا هنگامی که ترا توانایی است نگاهشان نداری اهورا مزدا ترا زننده باد و ترا دودمان مباد و آنچه کنی اهورا مزدا آن را براندازد .
بند 18- داریوش شاه گوید : اینها [ هستند ] مردانی که وقتی من گئومات مغ را که خود را بردی ی می خواند کشتم در آنجا بودند . در آن موقع این مردان همکاری کردند پیروان من [ بودند ] ویدفرنا پسر وایسپار پارسی ، اوتان نام پسر ثوخر پارسی ، گئوبروو نام پسر مردونی ی پارسی ، ویدرن نام پسر بگابیگ ن پارسی ، بگ بوخش نام پسر داتووهی پارسی ، اردمنیش نام پسر وهاگ پارسی .
بند 19- داریوش شاه گوید : تو که از این پس شاه خواهی بود دودمان این مردان را نیک نگهداری کن .
بند 20- داریوش شاه گوید : به خواست اهورا مزدا این نپشته را من [ به طریق ] دیگر [ نیز ] کردم . بعلاوه به [ زبان ] آریایی بود هم روی لوح هم روی چرم تصنیف شد . این نپشته به مهر تأیید شد . پیش من هم نوشته هم خوانده شد . پس از آن من این نپشته را همه جا در میان کشورها فرستادم مردم پذیرا شدند .
********************************************************

در منظومه ی پیرسال شمسی
ستاره ای هست
که زمینیان
هر صبح برای طلوعش دعا می کنند ...

در خارستان بلازده ی زمین
تک گلی هست
که تا نیاید
بهار نمی آید ...

در آسمان ابرناک دل ما
خورشیدی هست
که نورش و حضورش
در پشت ابرهای جدائی جا مانده است

 

 

می آید...

20049291030455911xi.jpg

اگر چه زود: اگر چه دیر: می آید
سوار سبز پوش من به هر تقدیر می آید

همان خورشید موعودی که در روز طلوع او
حدیث صبح صادق می شود تفسیر، می آید

زمین آبی تر از این آسمانها می شود وقتی
که آن آئینه سبز ((خدا تصویر)) می آید

در اعماق نگاهش می توان خشمی مقدس دید
دلش لبریز درد است و با شمشیر می آید

چنان با ضربه های حیدری اعجاز خواهد کرد
که از دیوار هم گلنغمه تکبیر می آید


دقیقا راس آن ساعت که در پیش خدا ثبت است
نه قدری زودتر از آن نه با تاخیر می آید

نویسنده: رضانظری & مجید صفائی - یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩
 
   زندگی موهبتی الهی     

                                                                                                                                                               

                                                       بیائیم همه دست به دست هم به زندگی رنگ عشق بیافزائیم
                                                 وعاشقانه همدیگررادوست بداریم
زندگی زیباست. آنقدر زیباست این بی بازگشت که دوست داریم زندگیش کنیم تمام و کمال .

   زندگی برایمان ارزش است . دوست داریم زندگی مان را غنی کنیم و بر کیفیتش بیفزایم و در غنی سازی زندگی عزیزمان هم سهیم باشیم . سهیم شدنمان در غنی سازی زندگی دیگران با ترک تعصب است وتلاش کردن در جهت تعلیم و تربیت خود و دیگران .  تلاش می کنیم خودمان تغییری شویم که در دنیا جستجویش می کنیم و از عزیزانمان دعوت می کنیم که در مسیر رشد ، تعالی و تغییر خود به ما بپیوندند تا در سایه وحدت به صلح جهانی برسیم .

        سفر درونی خود را در جهت تغییر با شناخت خود که همان مبدأ سفر است آغاز می کنیم و به اهداف خود می اندیشیم که غایت است و مقصد سفر . به چگونگی سفر می اندیشیم و تهیه ابزارش . راه را آموزش می دانیم و شرطش را صبر .آرزوی مان داشتن قلبی است صاف چون دُر و زندگی کردن مبتنی بر آرزوهای مان . یعنی تطابق کردار ، گفتار و پندارمان.

 

 

 
نویسنده: رضانظری & مجید صفائی - دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩

                           

   زندگی موهبتی الهی     
                                                                                                                                                               
                                                       بیائیم همه دست به دست هم به زندگی رنگ عشق بیافزائیم
                                                 وعاشقانه همدیگررادوست بداریم
 
 

فضای خود را در شبکه با ما به اشتراک بگذارید.

در هر بار جستجوی وب، سایت های جدید و به روزی را در فهرست موضوعی خود قرار می دهیم، و از شما دعوت می کنیم که URL خود را در اینجا ارائه دهید. ما همه URL های ارائه شده به فهرست موضوعی خود را اضافه نمی کنیم و زمان و یا امکان نمایش این URL ها را ضمانت و تعیین نمی کنیم.

لطفاً URL کامل خود را وارد کنید، شامل http:// پیشوند. به عنوان مثال: http://www.google.com/. همچنین می توانید نظرات یا واژه های کلیدی را که بیانگر صفحه شما باشد، اضافه کنید. از این محتویات فقط جهت اطلاع شخصی ما استفاده می شود و روی نحوه فهرست بندی صفحه شما و یا استفاده از آن در Google تأثیری نخواهد گذاشت.

لطفاً توجه کنید: فقط صفحه اصلی میزبان مورد نیاز است؛ و لازم نیست هر یک از صفحات را ارائه کنید. جستجوگر ما، Googlebot ، بقیه صفحات را می یابد. Google فهرست موضوعی خود را به طور منظم به روزرسانی می کند، بنابراین نیازی به ارائه پیوندهای به روز یا قدیمی نیست. هنگامی که کل فهرست موضوعی خود را به روزرسانی می کنیم، پیوندهای مرده از فهرست ما محو می شوند.

آدرس ثبت وبلاگ:

http://www.google.com/addurl/?continue=/addurl

ابزار :
سایت زیر این توانایی را دارد که سایت شما را در ۱۵۰موتور جستجو ثبت کند:

http://www.searchengineoptimizationcompany.ca/tools/search-engine-submitter/

 

 

پروردگارا

از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار….

به اندازه یک نگاه…

به اندازه یک لبخند….

تا به یاد داشته باشیم که روزی عاشق هم بودیم


 نیستی وقتی تنها میشم....خاطره هات یادم میاد

 
نویسنده: رضانظری & مجید صفائی - دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩

 

باید اندیشیدن را آموخت,نه اندیشه ها را

 

نظامی یا شکسپیر؟  

مقایسه ی "خسرو و شیرین" با "رومئو و ژولیت"

 

هم نظامی و هم شکسپیر در پیمودن مراحل پیشرفت و پیدا کردن سبک خاص ادبی خود از شاعران، فلاسفه وآثار بزرگان دیگری تأثیر پذیرفته اند. برای نمونه نظامی از شاه نامه ی فردوسی

 

 

نویسنده: رضانظری & مجید صفائی - پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩

 

 
   زندگی موهبتی الهی     
                                                                                                                                                               
                                                       بیائیم همه دست به دست هم به زندگی رنگ عشق بیافزائیم
                                                 وعاشقانه همدیگررادوست بداریم
 
 

زندگی ... 


Life is happiness 
زندگی شادی است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join

Life is joy 
زندگی لذت است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join

Life is love 
زندگی عشق است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is unity 
زندگی  وحدت  است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is care 
زندگی مراقبت است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is faith 
زندگی  اعتقاد  است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is freedom 
زندگی آزادی است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is peace 
زندگی  آرامش  است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is creation 
زندگی خلقت است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is fantasy 
زندگی خیال است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is art 
زندگی هنر است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is a dream 
زندگی یک رویاست 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is a fairy tale 
زندگی یک افسانه است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is a mystery 
زندگی یک راز است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is knowledge 
زندگی دانستن است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is delight 
زندگی شوق است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is rest 
زندگی آسایش است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is splendour 
زندگی باشکوه است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is nature 
زندگی گوهر است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is elegance 
زندگی لطافت است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Life is Feelings 
زندگی احساس است 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join


Isn't it 
آیا چنین نیست؟ 

http://groups.yahoo.com/group/iran-and-india/join

زندگی زیباست ...

 


 

زندگی برای سال 1389

  

 

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است. هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.

 

سلامتی:

 

1- آب فراوان بنوشید.

 

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.

 

3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.
4- بااین 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)،Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).
5- از مدیتیشن، یوگا، نماز و دعا کمک بگیرید.
6- بیشتر بازی کنید.
7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.
8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.
9- 7 ساعت بخوابید.
10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.
شخصیت:
11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.
12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.
13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.
14- خیلی خود را جدی نگیرید.
15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.
16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.
17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.
18- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.
19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید.نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.
20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.
21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.
22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستندو به مانند کلاس جبر می‌باشند.
23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.
24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.


جامعه:
25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.
26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.
27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.
28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سالبگذرانید.
29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.
30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.
31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.
زندگی:
32- کارهای مثبت انجام دهید..
33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.
34- خداوند درمان‌گر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است.)
35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.
36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید..
37- حتی بهترین هم می‌آید.
38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید.
39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.
آخرین اما نه کم‌اهمیت‌ترین:
40- لطفا این موارد را به هر کسی که دوست دارید، بفرستید

 

 این هم یک نوع شکرگزاری ملموس....


 
 
خدا را شکر
 
خداراشکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . این یعنی او زنده و
 سالم در کنار من خوابیده است.
I am thankful for the husband who snoser all night, because that means
 he is healthy 
and alive at home asleep with me

 خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.این یعنی
 او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.
I am thankful for my teenage daughter who is complaining
about doing dishes, because that means she is at home not on the street 

خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم.
I am thankful for the taxes that I pay , because it means that I am employed .

خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم.
 این یعنی در میان دوستانم  بوده ام.
I am thankful for the mess to clean after a party , because it means
 that I have been surrounded byfriends .

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند .
 این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.
I am thankful for the clothes that a fit a little too snag , because it means
 I have enough to eat

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم.
این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.
I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because
it means
I have been capable of working hard .

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم.
این یعنی من خانه ای دارم.
I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning ,
 because it means I have a home

خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم.این یعنی
 هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot,
 because it means I am capable of walking and that I have been
blessed with transportation  

خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم.
این یعنی من توانائی شنیدن دارم.
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors ,
because it means that I can hear.

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم.
 این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
I am thankful for the pile of laundry and ironing,
because it means I have clothes to wear .

خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم.
 این یعنی من هنوز زنده ام.
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house,
because it means that I am alive

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم .
 این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.
I am thankful for being sick once in a while ,
because it reminds me that I am healthy most of the time

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند.
 این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.
I am thankful for the becoming broke on shopping for new year ,
 because it means I have beloved ones to buy gifts for them

  خداراشکر...خدارا شکر...خدارا شکر

نویسنده: رضانظری & مجید صفائی - یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار......

فکرمیکنید چه اتفاقی افتاد ؟حدسش  ساده است 

 

 

مطالب قدیمی تر »
رضانظری  & مجید صفائی
مدیران// تحصیل دررشته روانشناسی بالینی گذراندن دوره مدیریت درسازمان مدیریت صنعتی
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :