- زندگی (۳)
- عدالت (٢)
- مسافر (٢)
- فال قهوه (۱)
- موهبت الهی (۱)
- کتیبه بیستون (۱)
- مسافر زندگی (۱)
- خورشید موعود (۱)
- همایش موفرفریها (۱)
- موفرفریها (۱)
- موفرفریهادرپارک ملت (۱)
- دخترک تنها (۱)
- اشعاروموزیک (۱)
- رضا نظری (۱)
- فال رنگهاسیستم تبلیغاتی ادپرشیا (۱)
- اجتماعی (۱)
- داستان (۱)
- کورش (۱)
- فال حافظ (۱)
- فال (۱)
- عشق (۱)
- اندیشه (۱)
زندگی موهبتی الهی
داستان دخترک تنها
نوشته مجید صفائی
قسمت اول
هرروزکه با عجله ازمیدان می گذشتم اورا
می دیدم , هم صبح و هم عصر..
به نظر 15 -14ساله می آمد ...چشمان
معصوم و خسته ای داشت انگار
همیشه نگاهش به دوردست ها بودولی مضطرب .....ابتدا فقط گذری وبعدها
عمیق تربه اوتوجه میکردم ..کنجکاو شده بودم او الان
می بایست سر کلاس درس می بود و آینده سازی می کرد .........
یک روز سردزمستانی درحالیکه یقه کاپشن خودرابرای جلوگیری ازنفوذ سرما
تابیخ گردنم بالاکشیده بودم وسوزسرمامانندسیلی محکمی به صورتم نواخته
میشد .... ازجلویش ردشدم طاقت نیاوردم برگشتم درچندمتری اوایستادم ...
نگاهش کردم با آن لباس نازک گل گلی , کفشهای مندرس وپاره وچادرسفید
چرکی که برسرکرده بود ...به نظر می آمد ازدرون می لرزد ولی صورتش سرخ
سرخ بود یاازسرمابودیاتب داشت......کمی نزدیکترشدم چشمهای خسته و
قرمزو خیسش حکایت ازتب بود ...او مریض بود ولی همچنان درسرمائی
سخت روی زمین سردبا زیراندازی ازجنس مقوا آنهم نازکش نشسته بود
نگاهش مثل همیشه مضطرب ونگران به اطراف چرخیده میشد وناگهان به
نقطه ای خیره می ماند ....دقیقه ها , .....تا مگرصدای پرتاب سکه ای توسط
رهگذری درکاسه فلزی جلوی او ازافکاروتخیلاتش بیرون می آورد ... با او
احساس همبستگی خاصی میکردم دلم برایش میسوخت ..... دل به دریا زدم
وجلو رفتم پرسیدم ... دخترم می توانی بامن حرف بزنی ؟ گفت : چه حرفی ؟
گفتم : چند ماه است تورا اینجا می بینم چرا ؟ ... توالان می بایستی دنبال درست
باشی ...دنبال آینده ات .. آینده خانواده ات جامعه ات باشی.
حیف تونیست اشک ازچشمانش جاری شدوگفت : قصه غصه من ناگفتنی است
یاحداقل مجالی برای گفتنش نیست گفتم : چرا ...برای من بگو شاید بتوانم
کمکت کنم . ناگهان مضطربانه به اطراف وبخصوص آنطرف میدان نگاه کرد
وگفت : توروخدا اذیتم نکنید ..اگربفهمندباشماحرف میزنم آنقدرکتکم می زنند
تابمیرم .
توروخدا ازپیش من برو , گفتم باشه فقط بگو اسمت چیه ؟ و چند کلاس درس
خوندی ؟ حوری و تاکلاس اول دبیرستان ..
فکری به سرم زدو گفتم میتوانی ماجرای زندگیت رابرایم بنویسی ؟
گفت شاید ..گفتم :
منتظرم .
چندروزی مادرم مریض بود وگرفتار بیماری او .. مادرموجودعجیبی است
خیلی دوست داشتنی ..وقتی مریض می شود آدم کلافه می شود دلش میخواهد
جانش را..سلامتی اش جوانیش رادرحلقوم اوکند تااوبهبود یابد بازهم برخیزد
بازهم آش بپزد ..آبگوشت بگذارد ..سفره بیندازد وصبحها برای بیدارکردنم ..
نوازشم کند وآخرش هم به علت تنگی وفت غربزند ..سه روزی طول کشید
حالش بهترشد من هم بعدازسه روز مرخصی رفتم سرکار به میدان که رسیدم
حال دیگری داشتم یاداوافتادم ازمیان جمعیت دیدمش ..سلام ...سلام ..کاغذی
تاشده به من داد گرفتم و رفتم ..
تاشده به من داد گرفتم و رفتم ..
قسمت دوم
داغی بدنش که ناشی از تبی بلند مدت بود درذره ذرههای کاغذ وجود داشت لعنت به این روزگار مطمئنم که بیمار است ولی کاری برایش نمی توانم بکنم.
به محل کارم رسیدم.سلام وعلیکی با همکاران و احوالپرسی های بی مزه روزمره.
حواسم جای دیگری بود طاقت نداشتم چند بار کاغذ را از جیب در آوردم که بخوانم نتوانستم دلم میخواست یک جای خلوت یک جای دنج بشینم و بخوانم.
زدم بیرون با مرخصی ساعتی به پارک رفتم نشستم و خواندم:
سلام دوست غریبه من ببخشید که به اسم خطابت نمی کنم چون اسمت را نمی دانم تو اسم مرا پرسیدی ولی اسمت را به من نگفتی دوست غریبه من قصه زندگی من را خواسته بودی نمی دانم چرا ولی من خوشحالم که برایت می نویسم راستی اگر خطم بد است و انشاء خوبی ندارم مرا ببخش اگر هم کج و کوله نوشته ام بازمرا ببخش آخر این نامه را در تاریکی نوشته ام نه تاریکی مطلق ولی نور به انداره کافی نبود و با دلهره آخر اگر می فهمیدند که من نامه می نویسم حتما باز صورتم را درب و داغون می کردند.
من 14 سال دارم تا کلاس پنجم درس خواندم با معدل خیلی خوب قبول شدم ولی دیگر قسمتم نبود درسم را ادامه بدهم در یک خانواده فقیر به دنیا آمدم و بزرگ شدم پدرم کارگر بود ولی آدم خوبی بود واز مادرم می گفت وقتی من به دنیا آمدم آنقدر صورتم سفید و زیبا بوده که اسمم را حوری گذاشتند.به هر حال در زمان هایی که پدرم کار پیدا نمی کرد
مادرم با بافتن شال گردن،جوراب،رومیزی و خیلی چیزهای دیگر و گاهی هم با کار کردن در خانه این و آن چاله های زندگی ما را پر می کرد.حداقل من زندگی بدی نداشتم و مهربانیها و محبت های مادر وپدر پشتوانه من بود برای حرکت برای درس خواندن و برای امید به زندگی .
کلاس پنجم را که قبول شدم و کارنامه ام را گرفتم همان روز مادر با مبلغ پولی که کم کم پس انداز کرده بود از خانه بیرون رفت تا عروسکی را که من از خیلی وقت پیش ترها دوست داشتم برایم بخرد همان عروسکی که حرف ما آدمها را تکرار میکند.
از همان کلاس دوم که به همراه مادرم به خانه فخری خانم رفته بودم و ساناز دختر فخری خانم با چنین عروسکی بازی میکرد و به عروسک می گفت: مادر حوری دارد شیشه ها را پاک میکند و عروسک تکرار میکرد، دلم می خواست یه عروسک مثل عروسک ساناز داشته باشم یه عروسک که به او بگویم مادر حوری کلفت نیست و او تکرار کند آنقدر تکرار کند تا همه دنیا بفهمند.
مادر بیرون رفت اصرار من برای همراه بودنش بی فایده بود گفت تا تو کمی خودت را سرگرم کنی من برگشتم شاید هم می ترسید پولش قد ندهد و
نمی خواست جلوی من آب شود یا شاید هم قسمتی از پول عروسک را بعدا بدهد نمی دانم ولی من را نبرد.
هوا کم کم تاریک شد و مادر نیامد دلشوره تمام وجودم را گرفته بود پدر آمد ماجرا را به او گفتم نگران شد آخر مادر را خیلی دوست داشت همیشه می گفت تمام زندگی من شما دو تا هستید بلافاصله بیرون رفت
قسمت سوم
اصرار من بی فایده بود او هم مرا با خود نبرد ساعت 9 شب بود پدر به خانه آمد پریشان و ناراحت خیلی سعی می کرد خودش را نگه دارد نتوانست
بغضش ترکید پدر را ندیده بودم گریه کند. …..
بیمارستان بوی بدی می داد مادر را بعد از تصادف با آن ماشینی که راننده نامردش نیز فراری بود به بیمارستان برده بودند مادر درحالت اغما بود من مسخ شده بودم نمی دانستم چکار کنم اشکم نمی آمد چند ساعتی با پدر پشت در اطاق ای سی یو دلواپس و نگران نشستیم هر دکتر یا پرستاری که از اطاق بیرون می آمد پدر سریع خودش را به آنها می رساند:
حال زنم چطوره؟!
… :فعلا معلوم نیست انشاءالله خوب میشه ،با خداست دعا کنید.
دکتری مسن بیرون آمد نگاه عجیبی به من و پدرم کرد پدر را صدا زد: شما شوهرشان هستید: بله :متاسفم نتوانست مقاومت کند.
پدر دو دستی زد تو سرش و همانجا کنار دیوار آب شد و برای من و پدر همه چیز تمام شده بود.
لباسهای مادرم را تحویل ما دادند، مراسم و عزاداری سر سلامتی و تسلیتی از طرف آشنایان و بعد تنهایی من و پدر.
پدر درعرض چهل روزو اندی بیشتر موهایش سفید شده بود لاغر و تکیده .....
جای خالی مادر خیلی عذاب دهنده بود تک تک اثاثیه های خانه وجب وجب اتاق همه جای پای مادر
یاد مادر و بوی مادر بود رخت و لباسها وکیف را که بیمارستان درون یک بقچه تحویل ما داده بود دوراز چشم پدر باز کردم چادر مشکی خاکی و خونی پیراهن که عید پارسال خریده بود کفشهایش که بارها توسط اوستا عباس تعمیر شده بود و ... وای خدای من عروسکی که چقدر دوستش داشتم و دلم می خواست داشته باشمش و حالا دوستش ندارم
اصلا خودم راهم دوست ندارم از خودم بدم می آید چرا قبول شدم ؟چرا عروسک خواستم ؟ چرا گذاشتم مادرم تنها برای خرید عروسک برود؟.
دستی به سر و روی عروسک کشیدم عجیب بود در تصادف هیچ آسیبی ندیده بود عروسک را نگاه
می کردم و در دستم فشارش می دادم ناگهان به نظرم رسید صدایی از او درآمد
"حوری دخترم قبولیت مبارک باشد".
صدای مادر بود هر چه سعی کردم دیگری حرفی نزد فقط خش و خش می کرد.
در این میان متوجه شدم حلقه ازدواج مادرم که یک حلقه نازک و باریک طلایی بود در میان خرت و پرتهای او نیست.شب موضوع را با پدر در میان گذاشتم گفت حتما در موقع تصادف از انگشتش افتاده یا در بیمارستان گم شده. چند روز بعد برای خرید نان به چند خیابان آن طرف تر رفتم همان خیابانی که مادر تصادف کرده بود اسباب بازی فروشی را دیدم حدس زدم مادر می بایستی عروسک را از آنجا خریده باشد داخل شدم و گفتم آقا مادر من حدود یکماه و اندی پیش عروسکی از شما خریده است از آن عروسکهایی که حرف می زند و بعد هم در همین خیابان تصادف
می کند و فوت می شود.می توانم عروسک را برای شما بیاورم آن را پس بگیرید؟ مرد که چهره آرام و متینی داشت اشک در چشمهایش حلقه زد و گفت : پس خدا بیامرز آن عروسک را برای تو دختر خوشگل و خوب خریده بود ، دخترم مادرت را خود من به بیمارستان رساندم راننده نامرد که زد و در رفت راستی خبری از راننده نشد؟ و من گفتم نه
گفت:خوب حالا چرا می خواهی عروسکت را پس بدهی ؟ می دانم حالا دوستش نداری و برایت خاطره خوبی ندارد ولی دخترم من برعکس فکر می کنم اتفاقا تو باید آن عروسک را به عنوان سمبل عشق مادرت به خودت همیشه نگه داری.
خیلی مهربانانه حرف می زد قانع شدم .
سرم را پایین انداختم و خداحافظی کردم مرد صدا کرد دخترم مادرت یک امانتی پیش من دارد اجازه بده آن را به تو بدهم، بعد از درون یک کشو حلقه طلایی باریک مادر را در آورد و به من داد گرفتم و گفتم آخه پس ... تو حرفم دوید و گفت اصلا حرفش را نزن برو دخترم برو. روزها می گذشت ولی بی مادر و با یاد مادر .
یکسال گذشت پدرم در اثر صحبتهای اطرافیان تغییر رویه داده بود دیگر مثل گذشته به من توجه نداشت دلیلش را بعدا فهمیدم پدر زن گرفت زنی بیوه با دو پسر و یک دختر همه از من کوچکتر.
ماههای اول در باغ سبز نشان می داد و رفتارش با من خوب بود، احساس می کردم بد نشد حداقل پدر سروسامانی گرفته است لباسهایش شسته می شود غذای گرمی اکثرا مهیا است.
پدر هم رفتارش دوباره با من خوب شده بود گرم شده بود ولی هنوز مریض حال بود اکثرا سرفه می کرد و دستش به سینه اش بود بعد از فوت مادر چنین شده بود و روز به روز هم لاغرتر می شد اخیرا هم با اصرار نامادری در یک کارگاه شیمیایی که متعلق به پسرعموی نامادری بود مشغول به کار شده بود.
یک روز عصر که از سرکار آمد رنگش خیلی پریده بود دائما زیرلب چیزی می گفت :زن من که گفتم این کارگاه محلولهای شیمیایی درست می کند آن هم غیر استاندارد و کار در چنین محیطی برای من بد است، امروز سرکار نفهمیدم چه شد نفسم گرفت و افتادم ،نامردها حتی مرا دکتری , درمانگاهی هم نبردند آب قند دادند و حالا هم خودم را به زور و زحمت به خانه رسانده ام. زن پدر نگاهی قهرآمیز کرد و رفت توی حیاط
پدر نشست و تکیه داد، گفتم بابا برات چای بیارم؟ گفت:نه دخترم بشین و بگذار کمی نگاهت کنم چهره بابا خیلی دوست داشتنی شده بود چشمهایش نوری نداشت ولی همچنان به من زل زده بود ونگاهم می کرد بابا چیزی می خوای برات بیارم گفت آب ..از اتاق بیرون رفتم و چند لحظه بعد با یک لیوان آب برگشتم وای خدای من پدر خون بالا آورده بود و بی جان با چشمان بازی که جهتش طاقچه بود و عکس کوچک من و مادرم
روی زمین افتاده بود، بله پدر هم رفت و من ماندم بی پناه و تنها با یک موجودی به نام نا مادری که حالا از حیوانات وحشی هم درنده تر و از شیطان هم پلیدتر شده بود.
قسمت آخر
او مرا برای اینکه شبها بتوانم حداقل درخانه
در زیر سقفی بخوابم به گدایی وادار می کند و گاها هم
توسط خودش یا پسرش مرا زیر نظر می گیرند برای
همین بود که نمی توانستم با شما حرف بزنم به هرحال
درسم را رها کردم و حالا هم خلاف میلم به تکدی گری مشغولم البته حالم زیاد خوب نیست نمی دانم
چه مرضی دارم جان در دست و پایم نیست و اکثرا
معده ام درد می کند دردهایی که بعضا جانکاه است مرا دکتر نمی برند دکتر که چه عرض کنم ؟؟
حتی غذای درست و حسابی هم به من نمی دهند
اگر گاها هم خودم غذایی تهیه کنم و بخورم توسط جاسوسها ش خبر می شود و بدنم را داغ می کند و آنقدر با مشت به صورتم می کوبد که تا مدتها چشمانم جز سیاهی هیچ نمی بیند.
بله دوست عزیز این بود قصه رنجهای من
قصه زندگی که همیشه با غصه اجین بود.
دوست تو حوری
خدای من چقدر تو صبر داری چقدر؟
تا کی می بایستی بندگان معصوم تو مثل حوری قربانی جهل آدمهای دیگر شوند.
صدای اذان ظهر به گوش می رسید حالم اصلا خوب نبود به اداره رفتم همکارانم سؤال پیچم می کردند کجا رفتی که اینجوری شدی؟
چرا رنگت پریده؟ چرا حرف نمی زنی؟
چرا چرا چرا؟
تحمل نداشتم بلافاصله از اداره بیرون آمدم ساعت 2 بعد از ظهر بود به سرعت خودم را به میدان رساندم در گوشه ای از پیاده رو همانجا که دخترک معصوم می نشست ازدحام مردم به چشم می خورد به سرعت خودم را به آنجا رساندم از میان جمعیت به سختی گذشتم دخترک معصوم افتاده بود و خون از دهانش جاری و چشمانش به طاق آسمان به دوردستها شاید هم به بهشت خدا . ........
زوزه آمبولانس و برداشتن جسد دخترک و افتادن عروسکی از لای چادر مندرس او و به صدا در آمدنش که حوری مرد و بعد خش و خش ............
پایان
زندگی موهبتی الهی

پیشاپیش سال ١٣٩٠ بر همگان مبارک باد
به خدا گفتم بیا دنیا رو تقسیم کنیم :
اسمون مال من ابراش مال تو
دریا مال من موجاش مال تو
ماه مال من خورشید مال تو ....
خدا خندید و گفت : تو بندگی کن همه دنیا مال تو منم هم برای تو
********************************************************
اشعار وموزیک و مطالب جالب را باکلیک روی آدرس زیردنبال کنید
@ صدای مظفرالدین شاه
و..........
ارسال لینک توسط : چنگیز فرامرزی
**********************************
داستان دخترک تنها نوشته مجید صفائی
قسمت اول
هرروزکه با عجله ازمیدان می گذشتم اورا
می دیدم , هم صبح و هم عصر..
به نظر 15 - 16 ساله می آمد ...چشمان
معصوم و خسته ای داشت انگار
همیشه نگاهش به دوردست ها بودولی مضطرب .....ابتدا فقط گذری وبعدها
عمیق تربه اوتوجه میکردم ..کنجکاو شده بودم او الان می بایست سر کلاس
درس می بود و آینده سازی می کرد .........
ادامه مطلب ...
دو سه سال پیش بود که برای انجام سفری به لبنان رفته بودیم، تو یکی از شهرهای جنوبی لبنان با یکی از جوانان لبنانی (که اسمش رو یادم نیست، مثلا نعیم) هم صحبت شدیم.همونطور که نمی دونید! تو مناطق شیعهنشین لبنان، ایرانیها را می پرستند!
این نعیم داستان ما هم به ما خیلی ابراز محبت کرد.
جالب بود که یک کلمه فارسی نمی تونست حرف بزنه ولی می گفت من فارسم، ایرانیام.
خلاصه عشق و علاقه عجیبی به ایران داشت و وقتی از ایران حرف می زد، قند تو دلش آب می شد.
ذهنیتی که از ایران داشت برای من خیلی عجیب بود. اما تو صحبتهاش فهمیدم که ایران تو ذهن آقا نعیم یه بهشت خیالی و مدینه فاضله است، “قطعه ای از بهشت”!
شهری بدون گناه و …
خلاصه آقا نعیم تو ذهن خودش بهشتی ساخته بود و روزها با فکر کردن به این بهشت خیالی برای خودش حال و حولی می کرد!
وقتی در همین حد بهش گفتم که بابا اینطورا هم نیست! تو ایران هم افرادی هستند که مثلا چادری نیستند و چندان به این مسایل اهمیت نمیدن و… قاطی کرد و گفت محاله!
ما هم وقتی دیدیم هیچ جوری زیر بار نمیره، بی خیال شدیم.
۲- تو یک مجموعه درهم تنیده و یا بهم پیوسته که رفتار زیرمجموعهها روی همدیگه تاثیر مستقیم داره، وقتی عملکرد یکی از سامانهها از تعادل خارج بشه و یا اتفاق غیرمتعارفی بیفته، این اتفاق هیچوقت بیتاثیر در کل نخواهد بود!
مثلا وقتی در زنجیره زندگی مردم یه منطقهای، یه حادثه غیرمتعارفی پیش بیاد، مثل بمباران اتمی در هیروشیما و ناکازاکی، این اتفاق فقط تاثیر لحظهای نداره بلکه در طول حیات مردم اون مناطق هم موثره. مثلا روی تولید مثل و به وجود آمدن نوزادان عجیب الخلقه بسیار موثره!
همینطور تاثیر بمبهای امریکایی در افغانستان که کودکان هیولایی رو به دنیا آورده!
همین فرمول در مسایل اجتماعی و فرهنگی هم می تونه صادق باشه!
یه نگاه به تصاویر زیر بندازید!







اینجا محلههای دیترویت یا تگزاس یا نمی دونم شیکاگو نیست!
قلب تهرانه!
اول بهمن ۱۳۸۹، پارک ملت گردهمایی مو فرفریهای تهران!!!
و این موجودات عجیب و غریب هم از فضا نیومدن. تو همین شهر زندگی می کننن و شاید هرکس در طول روز یه چنتایی از این اینا رو دیده باشه!
به نظرم خود این تصاویر گویای فلاکت فرهنگی در جامعه هست و دیگه احتیاجی نیست که بگیم مسئولان فرهنگی …
این موجودات عجیب هم اینقدر ترحم برانگیز هستن که آدم دلش نیاد بهشون چیزی بگه!
اینها حاصل همون حرکت غیرمتعارفیاند که در بالا گفتم.
وقتی مدیران فرهنگی کشور بجای کاراصلی خودشان … تاثیرش مثل همون بمب اتمیه هست: “بوجود آمدن آدمهای عجیب الخلقه!”
حالا شما تصور کنید آقا نعیم داستان ما از جنوب لبنان بلند بشه و صاف بیاد در قلب امالقرای اسلام!
من که فکر کنم سنگ کوب کنه!
کتیبه بیستون کتیبه ای است که در دل کوه سخنانش را به ما میگوید که گویی سخنان خودش است و کوه دارد با ما سخن میگوید :
در منظومه ی پیرسال شمسی
ستاره ای هست
که زمینیان
هر صبح برای طلوعش دعا می کنند ...
در خارستان بلازده ی زمین
تک گلی هست
که تا نیاید
بهار نمی آید ...
در آسمان ابرناک دل ما
خورشیدی هست
که نورش و حضورش
در پشت ابرهای جدائی جا مانده است
می آید...
اگر چه زود: اگر چه دیر: می آید همان خورشید موعودی که در روز طلوع او زمین آبی تر از این آسمانها می شود وقتی در اعماق نگاهش می توان خشمی مقدس دید چنان با ضربه های حیدری اعجاز خواهد کرد
سوار سبز پوش من به هر تقدیر می آید
حدیث صبح صادق می شود تفسیر، می آید
که آن آئینه سبز ((خدا تصویر)) می آید
دلش لبریز درد است و با شمشیر می آید
که از دیوار هم گلنغمه تکبیر می آید
دقیقا راس آن ساعت که در پیش خدا ثبت است
نه قدری زودتر از آن نه با تاخیر می آید
زندگی موهبتی الهی
زندگی برایمان ارزش است . دوست داریم زندگی مان را غنی کنیم و بر کیفیتش بیفزایم و در غنی سازی زندگی عزیزمان هم سهیم باشیم . سهیم شدنمان در غنی سازی زندگی دیگران با ترک تعصب است وتلاش کردن در جهت تعلیم و تربیت خود و دیگران . تلاش می کنیم خودمان تغییری شویم که در دنیا جستجویش می کنیم و از عزیزانمان دعوت می کنیم که در مسیر رشد ، تعالی و تغییر خود به ما بپیوندند تا در سایه وحدت به صلح جهانی برسیم .
سفر درونی خود را در جهت تغییر با شناخت خود که همان مبدأ سفر است آغاز می کنیم و به اهداف خود می اندیشیم که غایت است و مقصد سفر . به چگونگی سفر می اندیشیم و تهیه ابزارش . راه را آموزش می دانیم و شرطش را صبر .آرزوی مان داشتن قلبی است صاف چون دُر و زندگی کردن مبتنی بر آرزوهای مان . یعنی تطابق کردار ، گفتار و پندارمان.
زندگی موهبتی الهی فضای خود را در شبکه با ما به اشتراک بگذارید.
در هر بار جستجوی وب، سایت های جدید و به روزی را در فهرست موضوعی خود قرار می دهیم، و از شما دعوت می کنیم که URL خود را در اینجا ارائه دهید. ما همه URL های ارائه شده به فهرست موضوعی خود را اضافه نمی کنیم و زمان و یا امکان نمایش این URL ها را ضمانت و تعیین نمی کنیم.
لطفاً URL کامل خود را وارد کنید، شامل http:// پیشوند. به عنوان مثال: http://www.google.com/. همچنین می توانید نظرات یا واژه های کلیدی را که بیانگر صفحه شما باشد، اضافه کنید. از این محتویات فقط جهت اطلاع شخصی ما استفاده می شود و روی نحوه فهرست بندی صفحه شما و یا استفاده از آن در Google تأثیری نخواهد گذاشت.
لطفاً توجه کنید: فقط صفحه اصلی میزبان مورد نیاز است؛ و لازم نیست هر یک از صفحات را ارائه کنید. جستجوگر ما، Googlebot ، بقیه صفحات را می یابد. Google فهرست موضوعی خود را به طور منظم به روزرسانی می کند، بنابراین نیازی به ارائه پیوندهای به روز یا قدیمی نیست. هنگامی که کل فهرست موضوعی خود را به روزرسانی می کنیم، پیوندهای مرده از فهرست ما محو می شوند.
آدرس ثبت وبلاگ:
http://www.google.com/addurl/?continue=/addurl
ابزار :
سایت زیر این توانایی را دارد که سایت شما را در ۱۵۰موتور جستجو ثبت کند:
http://www.searchengineoptimizationcompany.ca/tools/search-engine-submitter/
پروردگارا
از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار….
به اندازه یک نگاه…
به اندازه یک لبخند….
تا به یاد داشته باشیم که روزی عاشق هم بودیم

نیستی وقتی تنها میشم....خاطره هات یادم میاد
باید اندیشیدن را آموخت,نه اندیشه ها را
مقایسه ی "خسرو و شیرین" با "رومئو و ژولیت"
|
هم نظامی و هم شکسپیر در پیمودن مراحل پیشرفت و پیدا کردن سبک خاص ادبی خود از شاعران، فلاسفه وآثار بزرگان دیگری تأثیر پذیرفته اند. برای نمونه نظامی از شاه نامه ی فردوسی |
زندگی موهبتی الهی
جامعه:
این هم یک نوع شکرگزاری ملموس....
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار......
فکرمیکنید چه اتفاقی افتاد ؟حدسش ساده است
- آجرصدرا
- آپلود کردن
- سینما و...
- فرهنگ لغات
- اشعار افغانی
- استاد شجریان
- وبلاگ پارسیان
- تاریخ قبل ازاسلام
- رادیو تلویزیون ایران
- همه هستی من ...
- سایت فرشاد نوروزی
- استاد ابراهیم صفائی
- خبرگزاری ایران و جهان
- مجله موسیقی ایرانیان
- محاسبه عشق عشاق
- آموزش کامپیوتر / ریزپردازنده
- سایت جامع نقشه شهرهای ایران
- اسناد ونمایشگاه عکس تاریخ معاصر
- پایگاه تخصصی ماهیان آکواریومی وگلهای زینتی
- مرکزملی رزرواسیون اماکن اقامتی
- فروشگاه مسافران...فروش کپسول
- سرویس تبلیغاتی ادپرشیا
- آموزش کامپیوتر / مودم
- امپراطوری هخامنشیان
- آموزش کامپیوتر / حافظه
- آموزش کامپیوتر / هارد
- موسسه خیریه بهنام
- زندگی zendegi
- اخبار پرشین بلاگ
- ابزار های ربلاگ
- حسابدار آنلاین
- مسافرعاشق
- ایران باستان
- سخن کورش
- فرزند ایران
- زندگی
- اخبار فناوری اطلاعات
- شبکه اجتماعی بهشت من
- باشگاه مدیران و متخصصان




























